![]() |
![]() |
|
| ***دلخوش عشق شما نيستم اي اهل زمين به خدا معشوقه من بالايست*** |
|
ای که بی تو خودمو تک تنها می بینم هرجا که پا می زارم تورو اونجا
می بینم
یادم چشمای ذتو پر درد غصه بودقصه غربت تو مثل صدتا قصه بود
یاد توهرجا که هستم با منه داره عمر منه آتیش می زنه
تو برام خورشید بودی توی این دنیای سردگونه های خیسمو دستای تو پاک
می کرد
حالا اون دستا کجاست اون دوتا دستا ی خوب
چرا بی صدا شده لب قصه های خوب
من که باور ندارم اون همه خاطرهمو
عاشق اسمونم پشت این پنجرمون
آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده
انگار از اون بالا ها گریه هامو ندیده یاد تو هر جا که باشم با منه
داره عمر منه اتیش می زنه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 10:35 توسط دختر دریا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 10:24 توسط دختر دریا |
|
|
وقتی که تو دل سنگت پر از رنگ و ریاست
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 10:4 توسط دختر دریا |
|
|
روزی که دلت به پیش من بود گرو دستان مرا سخت فشردی که نرو روزی که دلت به دیگری مایل شد کفشان مرا جفت نمودی که برو
درغگو تو به من و عشقم خیانت کردی ![]() خدا بدونه با تو که چنین مرا شکستی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 9:36 توسط دختر دریا |
|
|
نگران من نباش تنها نیستم،فقط جدام،افسرده نیستم،فقط خستم ،
خودکشی رو دوست دارم اما میخوام
زندگی کنم ، دلم بدجوری له شده اما هنوز میزنه ،
همه رو دوست دارم اما فقط یه
نفررو میخوام ببینم ، خلاصه که حال من خوبه اما تو
باور نکن ، یه جورایی
عاشقم ، بد جوری عاشقم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 12:25 توسط دختر دریا |
|
|
هیچ وقت شده از همه خسته بشی؟ هیچ وقت شده همه کوچه های زندگیت به بنبست برسن؟ هیچ وقت شده دلت بخواهد هیچ کس رو نبینی ؟
هیچ وقت شده زنگ تفریح بقیه باشی بدون اینکه کسی بدونه توی دلت چی
می گذره ؟
هیچ وقت شده احساس کنی با هرکی حرف می
زنی می خواهد دعوات
بشه؟ هیچ وقت شده نتونی حرفت رو به هیچ کس بزنی ؟ هیچ وقت شده زورکی نفس بکشی ؟
هیچ وقت شده......!
از خودم هم دیگه خسته شدم. .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 12:18 توسط دختر دریا |
|
|
من و تو گرچه اسیریم حیف از غصه بمیریم جای پر زدن زمین نیست توی قلب آسمونه قصه ی مرگ و جدایی تو کتابا جا میمونه نگو عمرمون تموم شد نگو دیگه همدمی نیست بیا فردا رو بسازیم این که فرصت کمی نیست اشک پاکت رو نگه دار واسه غصه تن پرواز
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 2:59 توسط دختر دریا |
|
|
دروغ ميگفت هر بار که بسراغم مي آمد با گريه ميگفتم راستش را بگو اگر مهر به ديگري داري ترا مي
بخشم . و باز خنده اي ميکرد و ميگفت جز تو مهر به کسي ندارم. تا اينکه يک روز با گريه بسراغم آمد .
گفت مرا ببخش به تو دروغ گفتم . دل بديگري دارم. خنده تلخي کردم و گفتم من هم بتو دروغ گفتم ترا نمي
بخشم به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد عجب از محبت من كه در او اثر ندارد غلط است هر كه گدارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر نداردويد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 2:50 توسط دختر دریا |
|
![]() و حال که این زمان است ... طپش های قلبم حتی نای رقابت با دقیقه ها را هم ندارد .... می روم .... می روم و زیر لب بر سکوت کوچه ناسزا می گویم ...... خدا را می خوانم ... خدایا..... سرای محبت کجاست ...؟ ولی باز جز سکوت کوچه جوابی نمیشنوم ............... |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 1:3 توسط دختر دریا |
|
|
این منم تنها........!این منم غمگین.........!که گاه ناگاه می نویسماز دلتنگی های مبهوت واسیر ثانیه..............! این منم شاعر ترانه های زخمی این منم شاعر ترانه های غمگین...............!این منم که می نویسم از دوری فاصله ها شکست لحظه ها غروب تلخ ثانیه ها..................! این منم شکسته دلی به گل نشسته در کنج قفس نشسته این منم..................! شاعر شب های خیس باران..................! این منم که می نویسماز دل تنگی باران از سکوت تلخ باران از نگاه غم بار اشک................! این منم که می نویسم گاه غمگین گاه شاد گاه زلال گاه بی پرده..................!این منم شاعر شبهای تنهایی شاعر شبهای دلهره شاعر نگاههی غمگین این منم............!این منم شاعر شبهای تو این منم شاعر شکست لحظه های تو این منم................! این منم شاعر شبهای بارانی تو................! این منم شاعر غم زده که می نویسم ازنگاه های تواز چشمان زیبای تواز آن دل تو که حالا...........! نامهربون شده؟؟؟؟؟؟ این منم .......! شاعر شبهای تو ........! این منم................!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 0:11 توسط دختر دریا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 1:34 توسط دختر دریا |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 1:23 توسط دختر دریا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 1:21 توسط دختر دریا |
|
اکنون به انتظار نشسته ام آمدنت را و می ترسم از آن روزی که خرد شوم زیر پاهای گذر زمان و از یادت بروم به انتظارت هستم و شمارشگر لحظه های بیهوده ای که جاری می شوند بدون نشانی کوچک از تو لحظه ای بیا ندیش همه ی بودنم را که سرد است و سیاه و شتابم را در گذران افق تردید و روزهایم را چون آینه ای زنگار گرفته لحظه ای یباندیش و احساسش کن تمام دلدادگی ام را ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 1:41 توسط دختر دریا |
|
|
دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید
گریه ام را به حساب سفرم نگذارید دوست دارم که به پابو سی باران بروم آ سمان گفته که پا روی پرم نگذارید چشمی آبی تر از ایینه گرفتارم کرد بس کنید این همه دل دور و برم نگذارید آخرین حرف من اینست زمینی نشوید ولی از حال زمین بی خبرم نگذارید
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 21:45 توسط دختر دریا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 21:41 توسط دختر دریا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 21:39 توسط دختر دریا |
|
|
من از این راه ازین حادثه ها خسته شدم
از همه مردم و از شهر شما خسته شدم مردم از فرط غم و هیچ ندانست کسی من ازین دوری و این فاصله ها خسته شدم وای بر من که به دنیای شما آ مده ام دیگر از زندگی " از آب و هوا خسته شدم خنده ها بر لبشان است و خنجر در کف من ازین حقه و نیرنگ و ریا خسته شدم با نگاهش همه دنیا به تو می بخشد و لیک می ستاند همه عمرت ز جفا خسته شدم دردها رانده به این خسته ی تنها و غریب من ازین اشرف مخلوق خدا خسته شدم من سراپای وجودم همه ترسید از مرگ کاش می شد که بمیرم به خدا خسته شدم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 21:37 توسط دختر دریا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 2:49 توسط دختر دریا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 2:33 توسط دختر دریا |
|
|
ندانستم تمام حرفهایش دروغ بود خنده هایش دروغ و بی احساس
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم دی 1385ساعت 0:46 توسط دختر دریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دختری18 ساله که تنها گناهش دوست داشتنه و به جرم این دوست داشتن به یه عمر انتظار محکوم شده و در زندان زندگی اسیر ه وراهی برای تبرعه شدن نداره.من برای تحمل این محکومیت سخت تصمیم گرفتم که این وبلاگ رو بسازم و توش حرف های دلمو بزنم . حرف های دلمو به کسی بزنم که این حکم رو برام صادر کرد ولی با این حال خیلی دوستش دارم واین وبلاگ رو با تمام عشق تقدیم بهش می کنم و بهش می گم خیلی دوستت دارم .
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
|
RSS
|